محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
961
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و نيكخواهى كنند و همراه تو جهاد كنند . » و پيمبر خدا ستايش او گفت و دعاى خير كرد . پس از آن براى پيمبر خدا سايبانى ساختند كه در آنجا بماند . صبحگاهان قرشيان حركت كردند و آمدند و چون پيمبر آنها را بديد كه از جانب تپه پيش مىآمدند گفت : « خدايا اين قريش با كبر و فخر خويش آمده تا با تو دشمنى كند و پيمبرت را تكذيب كند ، خدايا فيروزى موعود را عطا كن ، خدايا سزايشان بده . » و چون پيمبر عتبة بن ربيعه را در ميان قوم بديد كه بر شترى سرخ سوار بود گفت : « اگر خيرى پيش يكى از آنها باشد پيش صاحب شتر سرخ است كه اگر اطاعت وى كنند به راه صواب روند . » و چنان بود كه خفاف بن ايماء غفارى يا پدرش ايماء وقتى قرشيان از نزديك وى مىگذشتند پسر خويش را با چند شتر بفرستاد كه شتران را به آنها هديه داد و گفت : « اگر خواهيد شما را با سلاح و مرد مدد كنم » و قرشيان به او پيغام دادند اگر با خويشان نيكى كنى تكليف خويش ادا كرده اى كه به خدا اگر با مردم جنگ داشته باشيم در قبال آنها زبون نيستيم ، اما اگر چنان كه محمد مىگويد جنگ ما با خدا باشد هيچكس تاب خداى نيارد . » و چون كسان فرود آمدند گروهى از قرشيان به نزد حوض پيمبر آمدند كه فرمود : « بگذاريدشان . » و هر كه از آنها آب نوشيد آن روز كشته شد مگر حكيم بن حزام كه كشته نشد و بر اسب خود جان به در برد و پس از آن مسلمان شد و مسلمانى ثابت قدم بود و وقتى قسم سخت مىخواست خورد مىگفت : « قسم به آنكه روز بدر مرا نجات داد » . ابن اسحاق گويد : وقتى قرشيان قرار گرفتند عميرة بن وهب جمحى را فرستادند و گفتند : « ببين ياران محمد چقدرند ؟ » و او با اسب خويش دور اردو